|
در دو چشمش گناه می خندید بر رخش نور ماه می خندید در گذرگاه آن لبان خموش شعله ای بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ با نگاهی که رنگ مستی داشت در دو چشمش نگاه کردم و گفت: "باید از عشق، حاصلی برداشت" سایه ای روی سایه ای خم شد در نهانگاه راز پرور شب نفسی روی گونه ای لغزید بوسه ای شعله زد میان دو لب
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است. نفس کز گرمگاه سینه می اید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاین است پس دیگرچه داری جشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک مسیحای جوانمرد من!ترسای پیر پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است...ای... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای! منم من مهمان هر شبت لولی وش مغموم. منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور. نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم. حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر درها بسته سر ها در گریبان دستها پنهان نفس ها ابر دلها خسته غمگین درختان اسکلت های بلور اجین. زمین دلمرده سقف اسمان کوتاه غبار الود مهر و ماه زمستان است رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد و بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم، مگو، مگو که چرا رفت، ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت،چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم،که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر می خواستم که شعله شوم،سر کشی کنم مرغی شدم به کنج قفس،بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بیخبر زخویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدار می رسه هرچی که جادست رو زمین به سینه من می رسه
ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم اگه تورو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم به هر چی می خوام می رسم وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم گلهای خواب بودنو واسه کی بیدار بکنم دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه
ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم اگه تورو داشته باشم به هرچی می خوام می رسم به هر چی می خوام می رسم
نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخرنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم
نگاه کن که موم شب به راه ها چگونه قطره قطره آب می شود صواحی سیاه دیدگان من به لالای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود
چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان
شبی تنها تو را در غربت چشمان خود دیدم نمی دانم چرا از دیدنت یکباره ترسیدم! با نگاهت رنگ خاکستر به چشمانم کمین بردی که دردت را همان لحظه ز چشمان تو فهمیدم
نگاهم گرچه بی پاسخ دلم سرشار هر پرسش چرا من بر سر راهت به سان سبزه روییدم؟ دلم حیران و سرگردان دو چشمانم هنوز گریان اسیر این همه طوفان و وهم و شک و تردیدم
نگاهی که ندانستم چه معصومانه پیوسته بدون هیچ تردیدی به دنبالم کشانیدم! ومن تنها در این حسرت همین بود اولین فرصت که خورشید نگاهم را به چشمان تو بخشیدم
نمیدانم تو را تا کی برای چه هزاران بار غریبانه صدا کردم؟ تو را دیوانه نامیدم
وقتی می شی نیاز من اگه نباشی پیش من
اشک های چشمامو ببین که می ریزه به پای تو
بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو
تموم هستی منی بمون همیشه پیش من
اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم
لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم
دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی
فقط یه چیز ازت می خوام همیشه عاشق بمونی
دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود
واژه هارو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون
|
|
|



